غزلی در نتوانستن

 

ازدستهای گرم تو
کودکان توامان آغوش خویش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه درافکنده
ای مسیح مادر، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
***
رنگ ها در رنگ ها دویده،
ای مسیح مادر ، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
***
چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته ای در پیراهن
از انسانی که توئی
قصه ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.

«احمد شاملو»

مگر از راه دررسی

 

به باز آمدنت چنان دلخوشم
که طفلی به صبح عید پرستویی به ظهر بهار
و من به دیدن تو
چنان در اینه ات مشغولم
که جهان از کنارم میگذرد
بی آنکه سر برگردانم
در فصلهای خونین هم
می توان عاشق بود
به قمریان عاشق حسد می ورزم
دانه بر میچینند
و به ستاره و باران که بر نیمرخ مهتابی ات بوسه میزنند
و به گلی که با اشاره تو میشکفد
در فصلهای خونین هم
می توان عاشق بود
مگر از راه دررسی
 مگر از شکوفه سر بزنی
 مگر از آفتاب درایی
و گرنه روز تابوتی است بر شانه های ابر
که مارا به افقهای نا پیدا می سپارد
و عشق آهوی محتضری است
که سر بر شانه های باران می گذارد
بیا!
با اندامی از آتش بیا !
و جلوه ای از آذرخش
هیهات
من کجا باز بینمت ای ستاره روشن
که بی تو
تا شبگیر پیر می شوم
چندان که بازایی
ستاره ها همه عاشق میشوند
و جوانی در باران از راه میرسد


 «علی بابا چاهی»

 

سیاوش کسرایی

تو قامت بلند تمنای ای درخت

 
«همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت
وقتی که بادها در برگهای درهم تو لانه می کنند
وقتی که بادها گیسوی سبزفام تو را شانه می کنند
غوغایی ای درخت
وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت
در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان
صبحی ندیده است
تو روز را کجا خورشید را کجا
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت
چون هراز رشته تو با جان خاکیان
پیوند می کنی
پروا مکن ز رعد
 پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت
سر برکش ای رمیده که همچون امید ما با مایی این یگانه و تنهایی ای درخت »
 

به سرخی آتش به طعم دود

 

 «ای واژه خجسته آزادی
با این همه خطا
 با این همه شکست که ماراست
 ایا به عمر من تو تولد خواهی یافت ؟
 خواهی شکفت ای گل پنهان
 خواهی نشست ایا روزی به شعر من ؟
ایا تو پا به پای فرزندانم رشد خواهی داشت ؟
 ای دانه نهفته
 ایا درخت تو
 روزی در این کویر به ما چتر می زند ؟
گفتم دگر به غم ندهم دل ولی دریغ
غم با تمام دلبریش می برد دلم
 فریاد ای رفیقان فریاد
 مردم ز تنگ حوصلگی ها دلم گرفت
وقتی غرور چشمش را با دست می کند و کینه بر زمین های باطل
می افکند شیار
 وقتی گوزنهای گریزنده
 دل سیر از سیاحت کشتارگاه عشق
 مشتاق دشت بی حصار آزادی
همواره
در معبر قرق
قلب نجیب خود را آماج می کنند
غم می کشد دلم
غم می برد دلم
 بر چشم های من
غم می کند زمین و زمان تیزه و تباه
 ایا دوباره دستی
از برترین بلندی جنگل
از دره های تنگ
صندوقخانه های پنهان این بهار
از سینه های سوخته صخره های سنگ
گل خارهای خونین خواهد چید ؟
 ایا هنوز هم
 آن میوه یگانه آزادی
 آن نوبرانه را
باید درون آن سبد سبز جست و بس ؟
با باد شیونی است
در بادها زنی است که می میرد
 در پای گاهواره این تل و تپه ها
 غمگین زنی است که لالایی می گوید
ای نازینن من گل صحرایی
 ای آتشین شقایق پر پر
 ای پانزده پر متبرک خونین
بر بادرفته از سر این ساقه جوان
 من زیست می دهم به تو در باغ خاطرم
 من در درون قلبم در این سفال سرخ
عطر امیدهای تو را غرس می کنم
من بر درخت کهنه اسفند می کنم به شب عید
نام سعید سفیدت را ای سیاهکل نکام
گفتم نمی کشند کسی را
گفتم به جوخه های آتش
 دیگر نمی برندش کسی را
 گفتم کبود رنگ شهیدان عاشق است
غافل من ای رفیق
 دور از نگاه غمزده تان هرزه گوی من
به پگاه می برند
 بی نام می کشند
خاموش می کنند صدای سرود و تیر
این رنگ بازها
 نیرنگ سارها
گلهای سرخ روی سراسیمه رسته را
 در پرده می کشند به رخسار کبود
بر جا به کام ما »

سرحد آدمی

« من شعله نیستم
 من دود نیستم
 من کوه نیستم
 من رود نیستم
 محدود نیستم
 محدود نیستم به همین نقشه تنم
 بیرون ز تخته بند تنم باز این منم
تا دوردست تا همه تا تو
 ای آخرین ستاره بیرون ز کهکشان
 آری منم زمان
آری منم مکان
 نامم بلند در همه محدوده خدا
 مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان»

«سیاوش کسرایی»

 

خوابگرد

خوابگرد از من نشانی درختان گیلاس را می‌پرسد
بر سینه یک شکوفه‌ی گیلاس آویخته است
نشانی همه‌ی پل‌هایی را که به درختان گیلاس رهسپار است به خوابگرد می‌دهم
اما
پل‌ها را انکار می‌کند
ایام هفته چنان خوابگرد را غارت کرده است که چشمان را به هنگام شنیدن نام شکوفه‌ی گیلاس می‌بندد
برای من می‌گفت چگونه بسترش در مهتاب بدون جرقه‌ای
دچار حریق شد
با غصه می‌گفت: رویاهایش در حریق سوخت

دستان خوابگرد را گرفتم و به کنار درختان سرو بردم
اما
خوابگرد درختان گیلاس را فراموش نکرد
گیلاس‌ها در ذهن‌اش آماس کرده بود
خوابگرد می‌خواست از رؤیایش برای من بگوید
من حوصله‌ی شنیدن نداشتم
پس
کوچه‌های تاریک را میان هم تقسیم کردیم
کوچه‌های بن‌بست سهم خوابگرد شد
اما
خوابگرد خوشبخت بود
چون شکوفه‌های گیلاس در چهارفصل سال در چشمان‌اش گیلاس می‌شدند.

«احمد رضا احمدی»

سیمین بهبهانی

 

سیمین بهبهانی (متولد ۲۸ تیر ۱۳۰۶ در تهران) بانوی غزلسرای معاصر ایران است. 

سیمین خلیلی معروف به "سیمین بهبهانی" فرزند عباس خلیلی (شاعر و نویسنده و مدیر روزنامه اقدام) و نبیره حاج ملا علی خلیلی تهرانی است. پدرش عباس خلیلی (۱۲۷۲ نجف - ۱۳۵۰ تهران) به دو زبان فارسی و عربی شعر می‌‌گفت و حدود ۱۱۰۰ بیت از ابیات شاهنامه فردوسی را به عربی ترجمه کرده بود و در ضمن رمان‌های متعددی را هم به رشته تحریر درآورد که همگی به چاپ رسیدند.

 

مادر او فخرعظمی ارغون ( 1316 ه.ق - 1345 ه.ش ) دختر مرتضی قلی ارغون (مکرم السلطان خلعتبری) از بطن قمر خانم عظمت السلطنه(فرزند میرزا محمد خان امیرتومان و نبیره امیر هدایت الله خان فومنی) بود. فخر عظمی ارغون فارسی و عربی و فقه و اصول را در مکتبخانه خصوصی خواند و با متون نظم ونثر آشنایی کامل داشت و زبان فرانسه را نیز زیر نظر یک مربی سویسی آموخت . او همچنین از زنان پیشرو و از شاعران موفق زمان خود بود و در انجمن نسوان وطن خواه عضویت داشت و مدتی هم سردبیر روزنامه آینده ایران بود . او همچنین عضو کانون بانوان و حزب دموکرات بود و به عنوان معلم زبان فرانسه در آموزش و پرورش خدمت می کرد.

پدر و مادر سیمین که در سال 1303 ازدواج کرده بودند، در سال 1310 از هم جدا شدند و مادرش با عادل خلعتبری (مدیر روزنامه آینده ایران) ازدواج کرد و صاحب سه فرزند دیگر شد.

سیمین بهبهانی ابتدا با حسن بهبهانی ازدواج کرد و به نام فامیلی همسر خود نامبردار شد ولی پس از وی با علی کوشیار ازدواج نمود.او سال ها در آموزش و پرورش با سمت دبیری به فرزندان این آب و خاک خدمت کرد.

اشعار:

او به خاطر سرودن غزل فارسی در وزن‌های بی‌سابقه به "نیمای غزل" معروف است. برخی از معروف‌ترین غزل‌های او با این ابیات آغاز می‌‌شود:شلوار تاخورده دارد مردی که یک پا ندارد/ خشم است و آتش نگاهش، یعنی تماشا ندارد. 

دوباره می‌‌سازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش/ ستون به سقف تو می‌‌زنم، اگرچه با استخوان خویش

 

آثار:

سه‌تار شکسته (۱۹۵۱)  -   جای پا (۱۹۵۴)  -   چلچراغ (۱۹۵۵)   -   مرمر (۱۹۶۱)  -   رستاخیز (۱۹۷۱)   -   خطی ز سرعت و آتش (۱۹۸۰)  -   دشت ارژن ( ۱۹۸۳ )   -   کاغذین‌جامه (۱۹۹۲)  -   یک دریچه آزادی (۱۹۹۵)  -   مجموعه اشعار (۲۰۰۳)

دوباره میسازمت وطن …… اگرچه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو می زنم ……… اگرچه با استخوان خویش

دوباره می بویم از تو گل …………… به میل نسل جوان تو

دوباره می شویم از تو خون …… به سیل اشک روان خویش

اگرچه صد ساله مرده ام ………… به گور خود خواهم ایستاد

که بر کنم قلب اهرمن ……………… به نعره آنچنان خویش

اگر چه پیرم ولی هنوز ………………… مجال تعلیم اگر بود

جوانی آغاز میکنم …………………… کنار نوباوگان خویش

فعل مجهول

بچه ها صبحتان بخیر ……سلام
درس اول فعل مجهول است
فعل مجهول چیست ، می دانید؟
نسبت ما به فعل مفعول است
در دهانم زبان چو آویزی
در تهی گاه زنگ میلرزید
صوت ناساز آن ، چنان که مگر
شیشه بر روی سنگ می لغزید

ساعتی داد آن سخن دادم
حق گفتار را ادا کردم
تا ز اعجاز خود شوم آگاه
ﮊاله را زان میان صدا کردم

ﮊاله از درس من چه فهمیدی؟
پاسخ من سکوت بود سکوت بود
د… جوابم بده ، کجا بودی ؟
رفته بودی به عالم هپروت ؟

خنده ی دختران و غرش من
ریخت بر فرق ﮊاله چون باران
لیک او بود غرق حیرت خویش
خشمگین ، انتقامجو ، گفتم :

بچه ها گوش ﮊاله سنگین است
دختری طعنه زد که : نه ، جانم ،
درس در گوش ﮊاله یاسین است.
باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پی گیر می رسید به گوش
زیر آتشفشان دیده ی من
ﮊاله  آرام بود و سرد و خموش
رفته تا عمق چشم حیرانم
آن دو میخ نگاه خیره ی او
موج زن در دو چشم بی گنهش
رازی از روزگار تیره ی او
آنچه در آن نگاه می خواندم
قصه ی غصه بود و حرمان بود
ناله ای کرد و در سخن آمد
با صدایی که سخت لرزان بود
فعل مجهول فعل آن پدریست
که دلم را ز درد پر خون کرد
خواهرم را به مشت و سیلی کوفت
مادرم را ز خانه بیرون کرد
شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شیر خوار من نالید
سوخت از تب برادر من
تا سحر در کنار من نالید
از غم آن دو تن دو دیده من
این یکی اشک بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمی دانم
که کجا رفت و حال او چون بود
گفت و نالید و آنچه باقی ماند
هق هق گریه بود و ناله ی او
شسته میشد به قطره های سر شک
چهره ی همچو برگ لاله ی او
ناله ی من به ناله اش آمیخت
که غلط بود آنچه من گفتم
درس امروز قصه ی غم تست
تو بگو من چرا سخن گفتم ؟
فعل مجهول فعل آن پدریست
که ترا بیگناه می سوزد
آن حریق هوس بود ، که در او
مادری بی پناه می سوزد.
«سیمین بهبهانی»